ابو القاسم عبد الكريم القشيري ( مترجم : فروزانفر )

مقدمهء مصحح 28

رساله قشيريه ( فارسى )

چنان مرد در طريقت برنخاست ، و ازاين‌رو اين پسر آردفروش شيفتگان و دلباختگان بسيار داشت و مريدان صادق و جان بازان راه حقيقت پروانه‌وار گرد شمع وجودش مىگشتند و در شعله‌هاى انفاس سوزان او پروبال مىسوختند و فرومىريختند و يكى از آن ميان ابو القاسم قشيرى بود كه به ديدار وى چنان عاشق گشت كه بيش ، ياد خويشان و زادگاه خود نكرد و در مجلس آن پير وقت و شيخ راستين زانو زد و باخلاص و صدق تمام به دو ارادت مىورزيد و به همگى همّت تسليم وى گشت و اينك ما شرح اين اخلاص و ادب خدمت را از زبان قشيرى مىآوريم . « استاد امام رحمه اللّه گويد هرگز نزديك استاد ابو على نشدم اندر ابتدا الّا كه روزه داشتمى و نخست غسل كردمى و به مدرسه شدمى چند بار بازگشته بودم از حشمت او تا يك راه كه آن حشمت برخاست و چون به ميان مدرسه رسيدمى از حشمت چنان بودمى كه كسى را دست و پاى خفته باشد ، بر خويشتن قدرت نداشتمى ، اگر سوزن اندر من زدندى آگاهى نداشتمى ، پس چون بنشستم هر واقعه كه مرا بودى به زبان نبايستى گفت ، بشرح آن خود ابتدا كردى ، چند بار چنين افتاده بود و من بعيان ديده بودم و انديشيدمى كه اگر خداوند تعالى در وقت من رسولى فرستد تا حشمت او بر دل بيشتر بود يا حشمت او ، اندر دل صورت نبستى كه آن ممكن بود و هرگز اندر مدّت روزگار كه با وى صحبت داشتم و پيوستگى حاصل آمد بدل من اعتراضى نيفتاده بود مرا بر وى تا از دنيا بيرون شد » كتاب حاضر ، ص 509 - 508 . پيوستگى و تعلّق باطنى ميان اين مريد و مراد سرانجام باتّصال و قرابت ظاهرى كشيد و ابو على دقّاق دختر خود امّ البنين فاطمهء دقّاقيّه را كه خود از دانشمندان روزگار بود چنان كه بيايد به قشيرى تزويج كرد و چند تن از فرزندان قشيرى ازين مادر در وجود آمدند . ابو المظفّر محمّد بن اسماعيل شجاعى در ارادت ، شريك و هم‌قدم قشيرى و برادر وى در طريقت بود و اين دو با هم بمجالس ابو على دقّاق مىرفتند و راه سلوك